خرید بک لینک
خونه بغلی عروسیه، صدای هووووووشون تا چهل فرسنگ زیر زمین هم میره :) تعجججبات کردیم که چرا ما رو دعوت نکردن! 0_0 آخرین بار که عروسی بودم، عروسی داداشم بود؛ حدود سه سال پیش. قبلشم عروسی خواهرم بود، حدود چهار و نیم سال پیش. آیا حقش نیست که الان یه عروسی برم؟ امروز دکتر با روانشناس سر خاکی بودن بحث میکردن، خیلی در جریان صحبتشون نبودم، ولی فک کنم روانشناس میگفت: "من (خودش) خاکیام." دکتر میگفت: "نه!" از

برچسب: نباته,دختر, نویسنده: مریم صفری تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 2:47

اینا یه ایل مهمون دعوت کردن امشب! من چه گلی به سر بگیرم با این چشمای قدِّ تخممرغ :) وقتی اینجوری میشه تا مدتهای مدید خوب نمیشه

برچسب: سوالای,امشبو,جواب, نویسنده: مریم صفری تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 2:47

دیشب کیک کیشمیشی پختم :) مهمونا زیاد بودن و به همه نمیرسید، فلذا قایمش کردیم تا بعدا تنها تنها بخوریم! امروزم که روزهایم، مونده برا افطار. ولی عجب پروسهای شده بود! من از اینور داشتم با کیک ور میرفتم، مامان از اون ور با خورش، زنداداش و هدهد با سالاد، یک شلم شوربایی بود تو آشپزخونهی 12 متری! برای اولین بار چند تا خرابکاری کردم تو کیک پختن، اول تلق تخممرغ رو فرش آشپزخونه شکست! دوم موقع جدا کرد

برچسب: مهمونی, نویسنده: مریم صفری تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 2:47

وقتی به قصد اعتراض سگرمههایم را به شکل دوکوهه (//) درمیآورم که چرا دایی 1 و 3 فقط یازده ساعت روزه میگیرند و من مجبورم 16/5 ساعت آزگار دقایق را بشمارم، کسی (ندای بیدار درون!) بلافاصله به یاد دایی 4 و 5 میاندازدم که فقط 4 ساعت وقت دارند تا افطاری و سحری بخورند!
و به این ترتیب کاملا به شرایط موجود قانع شده و خدای خود را شکر نموده و باقیماندهی دقایق را میشمارم :)

برچسب: صرفا,دلداری, نویسنده: مریم صفری تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 2:47

تو قسمت تصاویر گوگل، "کارتونی منطقی" رو سرچ کردم و با تصویر زیر مواجه شدم: یک آرتمیسِ ISTJ هستم :) پیشنهاد میکنم، آزمون MBTI رو بدین. خیلی واقعیتر از طالعبینی شخصیتتون رو تحلیل میکنه. من چند سال قبل این آزمونو دادم و واقعا جالب بود برام. + اگر خواستین زیر همین پست تیپ شخصیتیتون رو بگین :) + آرتمیس و ISTJ، هر دو تیپ شخصیتی هستن؛ محض اطلاع! + لینکها برای خودمه، که گمشون نکنم. ولی از MBTI اس

برچسب: بازپرس,روایت,آزمون, نویسنده: مریم صفری تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 2:47

مَرده با بچهاش داشت میرفت. دست بچهاش دو تا بستنی بود، یه نونی و یه مدل دیگه. بچه یکیشونو سمت باباش گرفته بود و هی میگفت "بابا اینو باز کن!" باباش از گرفتن بستنی امتناع میکرد و میگفت "باشه صب کن بریم تو ماشین" من از ذهنم گذشت که لابد مَرده روزه نداره و بخاطر همین هر دو بستنی رو داده دست بچهاش که مثلا زشت نباشه و میخواد بره تو ماشین بستنی رو بخوره. فقط همینقد! آها راستی وقتی رد شدم یه لبخند ه

برچسب: مرتبه,الهی,العفو, نویسنده: مریم صفری تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 2:47

" قُل یا عِبادِیَ الَّذینَ أسْرَفوا عَلى أنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطوا مِنْ رَحْمَةِ اللهِ، إنَّ اللهَ یَغْفِرُ الذُّنوبَ جَمیعاً؛ إنَّهُ هُو الغَفورُ الرَّحیم" + عنوان: خودمو عرض کردم!

برچسب: أیها,المسرفین, نویسنده: مریم صفری تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 2:47

. با روزه چطوری؟ . خوبم، سخت نیست برام. . خوبه، بنیهات قویه که با این وزن میتونی روزه بگیری! . مگه به وزن ربط داره؟؟؟ . آره. من خواهرم چهل و پنج کیلوئه نمیتونه روزه بگیره! . ... الان دم افطار که از سرگیجه قشنگ تلوتلو میخورم، به این نتیجه رسیدم که ربط داره خانم، ربط داره! (باید میگفتم "ربط داره آقا، ربط داره"؟؟؟ ما قاعدهشکنانیم :) ) + ترافل خرما تهیه دیدهام برای افطار! به هیشکیام نمیدم. ب

برچسب: زنده,آنیم,افطاری,بخوریم, نویسنده: مریم صفری تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 2:47

_ اسمش چیه؟

+ جوجه!

_نه! اسسسمش چیه؟

+ جو! جه!

_ اسم جو! جه! ات چیه؟

+ اسم؟؟؟

_ آره، اسم.

+ امممم...

_ مثلا نارنجی!

+ اسمش پرتقاله :)


جوجه


کلا از عروسک مروسک بدم میاد! بخصوص اگه عروسک انسان باشه. ولی این یه جور مظلومانهای نگاه میکنه، گردنشم کج کرده دیگه هیچی :)

برچسب: پرتقال,ناقلا, نویسنده: مریم صفری تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 2:47

داشتم یک پست مینوشتم. نصفه موند. پدر دکتر فوت کرده. امروز صبح دفنش کردن. پا شده بود اومده بود. بنده خدا گریه میکرد. بعد یک ساعت بلند شد رفت. خیلی حس غم ریخت تو دلم. نمیشناختمش، ولی غمش نشست رو دلم. خدابیامرزدش. بعدا که حوصله داشتم این پست و پست قبلی رو تکمیل میکنم.

+ اگر تونستین لطفا براشون نماز وحشت بخونین امشب و فاتحه. ممنون.


بعدا نوشت: نه اینکه حوصله نداشتم، فقط کمی بیحوصله بودم :)

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 2:47

روزایی که هر دو هستیم، اغلب میاد تو اتاقم. روابط اجتماعیش از بقیه قویتره و همونطور که قبلا گفتم فک میکنم خاکیتره. من بودم، یک یا حداکثر دو دفعه جواب سرد یا خنثی میگرفتم، دفعهی بعد نگاشم نمیکردم. انصافا نمیدونم بقیه اوایل آشنایی چرا و چطوری منو تحمل میکنن :) حالا یکّم یخم وا شده، حرفم میزنم :) اون روز میگفت "مردها با چشم عاشق میشن، زنها با گوش." یه تحقیقاتی هم که معلوم نیست ادمین کدوم کا

برچسب: آنجا,آنکه,بسپارند,چاره,نیست, نویسنده: مریم صفری تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 2:47

بعضی چیزا انقد رو دلم سنگینی میکنه که طاقتم طاق میشه. نفسم تنگ میشه. در واقع من باید غلط بکنم این فکرا رو بکنم.

برچسب: پیاده,آمده,بودم,پیاده,خواهم, نویسنده: مریم صفری تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 2:47

بعد چند سال عروسی رفتم شنبه مولودی داشتن. اولش یادمه از کجا شروع شد که دیگه نرفتم. راهنمایی بودم. یه مؤسسهی فرهنگی مذهبی تازه تأسیس جای خونمون بود که حاجآقاشون میومدن تو مدرسهی خودگردان ما و واسمون کلاس میذاشتن. ازمون خواستن با چادر بریم سر کلاسش. کلاسهای مدرسهمون دختر و پسر با هم بودیم، ولی تو کلاسهای حاجآقا جدا بودیم. با حفظ سوره نبأ شروع کردیم و بعد نازعات و... حاجآقا خیلی مهربون بود،

برچسب: عروسی, نویسنده: مریم صفری تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 2:47

ما نیز در چالشی که از وبلاگ یک آشنا شروع شده شرکت نمودیم :) اولش خواستم بگم سرگذشت من خیلی شبیه به لوسیمی هست و دیگه چیزی ننویسم. ولی بهتر دیدم بنویسم و نقاط تفاوت رو بیشتر بگم. نمیدونم ولی چی از آب دراومده. در کل اونایی که این پست رو خوندن میتونن از خوندن پست من صرف نظر کنن :) اونایی که نخوندن هم قطعا صرفنظر کنن! (چون گروه اول مثل خودم خیلی بیکار بودن که اون طومار رو خوندن و البته میدونین که

برچسب: بعله, نویسنده: مریم صفری تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 2:47

سوار BRT بودم و BRT هم در حال حرکت. یه خانمه برداشت با صدای بلند گفت "آقای راننده همینجا نگه دار، پیاده میشم"!!! بعد از دو سه ثانیه دوباره گفت "نه نه اینجا نه، برو برو، نمیخواد وایستی!"!!!

برچسب: اندر,حکایت,سواری, نویسنده: مریم صفری تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 2:47

الان من چقد خوشحال باشم خوبه؟ امشب قرار بود بجای یکی از همکارای پرستار، شیفت شب وایستم تا دوازده یک. از کار پرستاری زیاد استقبال نمیکنم راستش، مامان و آقای هم سهی شب میرسن انشاءالله، به همراه عمه. فردام که عیده. تمام اینها باعث میشد دلم نخواد برم. الان زنگ زد گفت نمیخواد بیام :) واسه خودم آهنگ گذاشتم و دارم میرم خونه :) + خدایا، چقد بزرگ شدم تو این یک هفته! چه تجاربی! اگه بدونین چند تا شاخ

برچسب: بخندی,اعجاز,لبخند, نویسنده: مریم صفری تاريخ: يکشنبه 12 شهريور 1396 ساعت: 23:45

باز حماقتم گل کرده! با این همه کاری که امشب باید انجام بدم اینجام الان! خو آخه دلم تنگ شده! چند وقته درست و حسابی نخونده بودمتون! الان خلاص شد ولی :)

حرف زدنی بسیار است، پای زدن که میرسه همه از ذهن فرار میکنن!

بین دنبال شوندگانم میچرخیدم، یهو فک کردم وب یکیتون حذف شده! میخواستم از ناراحتی پیداش کنم و دعواش کنم! ترسید زود خودشو نشون داد! خخخخخ بقول جناب دچار گلچینتون کردم، نذارین برین که عصبانی میشم! با عین بیست و هفت نفرتونم!

برچسب: کاین,اشارت,جهان,گذران, نویسنده: مریم صفری تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 19:24

برآیند حرفایی که هفتهی گذشته از آدمای مختلف شنیدم این بود که من یه آدم سرسخت و مقاوم نسبت به تغییر، مرموز با ذهنی پر از اطلاعاتی که به بیرون درز نمیکنن، پیچیده، بسیار ایدهآلیست، شدیدا درونگرا و جزء آدمهای تیپ A هستم که ریسک بیماریهای قلبی عروقی دَرِشون بالاست! باید اعتراف کنم احساس ناتوانی و شکست میکنم، چون هیچکدوم از آدمای بالا من نیستم بجز آخری! اینکه من نتونستم جلوی بقیه خودم باشم یه جور بدبختیه. من معمولا حضور بقیه رو تو زندگیم اونقدری جدی نمیگیرم که بخوام حرفهای واقعی باهاشون بزنم و مطمئنم یکی دو ساعت دیگه با خودم میگم چه اهمیتی داره بقیه چه فکری میکنن؟ گریهی بیاختیار و بیع

برچسب: ماهم,هفته,برون,چشمم,سالیست, نویسنده: مریم صفری تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 19:24

حدود یک ماه پیش از یه کاری حرف زدم که شروعش کردم و خوب اون کار خیاطی میباشد :) میخواستم مطمئن بشم از ادامه دادن یا ندادنش. تقریبا راهنمایی یا اوایل دبیرستان بودم که یه دوره سه ماهه خیاطی مقدماتی با زور و اجبار مامان جان رفتم و یه چند تا بلوز و شلوار و مانتو و اینا دوختم بعد هم بوسیدم و گذاشتم کنار، چون اجبار شده بود بهم! عقلرس هم نشده بودم که خوب و بد رو درست بفهمم، کما اینکه الانشم نمیفهمم! القصه یک ماه پیش فهمیدم زندایی میرن کلاس، یهو منم دلم خواست :) رفتم و دیدم واقعا علاقهمندم بهش، چیزیه که توش چیزی میسازی!! خودت با دست خودت، با فکر خودت، با طراحی خودت، با خلاقیت خودت؛ به همون نسبت

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 19:24

نمیرود؛ دستم نمیرود، به نوشتن...

خواهد پاشید؛ مغزم خواهد پاشید، به زودی از هم...


و این منم، ای کاش بشکنم...


+ حیف که راهشو بلد نیستم.

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 19:24

شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:

<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

برچسب: لطیفه, نویسنده: مریم صفری تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 19:24

صفحه بندی